آخرِ همه ی این زنده بودنا ، یه روزی می رسه که خدا به همه ی آدما ، همه ی فرشته ها ، شاید حتی به همه ی فلفل دلمه ای ها ، میگه ما چه جوری زندگی کردیم ، چه جوری فکر می کردیم ، چه جوری بهشون دروغ گفتیم ، چه جوری دوسِشون داشتیم ، چه موقه هایی از دور نگاشون کردیم یا حتی چه جوری می خوردیمشون !
میگن اون روز همه ی غیر ممکنا ممکن میشه . مثلا همه ی کوها پودر میشه ، بابا بزرگ و همه ی شمعدونیایی که مُردن ، زنده میشن یا همه ی روباه قرمزا می فهمن و حرف میزنن ، صداشون مثِ الویس باشه مثلا ! بشه بغلشون کرد احتمالا . حتی شاید بشه برای چند لحظه ی اون موقه که میشه چند سالِ الان ، تو همون هاگیر واگیر ، با پیتزا یا اسبِ سیاهِ ترجیحا وحشی ازدواج کرد !
حتی از همه محال تر ، تو مجبوری ، مجبوووری! بفهمی منو ، بفهمی واقعا من چه جوری فکر میکردم . چشای آدم واقعا حرف بزنه ، و تو بشنوی همه شو ، خیلی خیلییی محالترشم ممکنه ، فک کن! فک کن که تو منو یادت باشه ، حتی یادت باشه من چیا دوست داشتم !
فک کردم خوابه ، یا مُردم .
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور