خرید بک لینک

حسم این بود که من واقعا نمی تونم این کارو کنم . چون هیچ چیزی نداشتم که به خودم بگم به جز یه مشت چرت و پرت که همه م میگن. اینجوری باش ، اونجوری نباش! اینجوری نخند! اون کارو بکن. این اشتباهه ، اون درسته . اینا رو بفهم. اند سام تینگ لایک همینا!

من همیشه آرزو داشتم حرفای خیلی قشنگی بزنم یا خوب بنویسم که البته هرگز نتونستم . مثل اینکه همیشه دلم می خواست تو خیابون راه برم و خیالبافی نکنم! با خودم حرف نزنم! حتی بعضی وقتا بلند بلند این کارو می کردم که نمی خواستم.  یه جوری نگاه میکردنم که ترس داشت . یا همیشه دلم می خواست توی پستو هایی که کسی نیست قایم نشم! برم و اجتماعی باشم کمی. یه حسی داشتم که بازم نمی خواستمش ، اینکه اگه با بقیه کانکشن بگیرم ، اونا حتما عوضم می کنن! من یه جورِ دیگه ای میشم که ترس داشت .دست خودم نبود خب . من جوری هستم که نمیتونم خودمو عوض کنم .هم می ترسم ، هم نمیتونم ، هم نمیدونم . 

من آدم بدی هستم که ای کاش نبودم .اما هستم . من حرفای بدی میزنم . کارای بدی میکنم ، نمی تونم چیزی که مطابق میلم نیست رو تحمل کنم . نمیتونم صبر کنم ،نمی تونم آروم باشم ، نمی تونم گریه نکنم ، من نمی تونم خوب باشم! ،نمی تونم عوض کنم . همیشه می خوام همه چیو عوض کنم و فقط زر میزنم! چون بعدش نمی تونم بازم .

اینکه من این حرفارو به خودم یادآوری کنم ، که من « همیشه » جوریم که « نمی تونم » ، چیو عوض میکنه خب؟! من بهتر میشم؟! نه! بدتر میشم!؟ آره! بدتر و ترسوتر .

« هزار باره شاید ، زندگی همینه! » چاره چیه جز پذیرفتنش . بزرگ شدنه شاید ، که آدمو فقط مزخرف تر و بزدل تر و محافظه کار تر و دوست گریز تر از قبل میکنه. من می پذیرم که زندگیمو از دست دادم. میشه فقط ، امیدوار بود به جهان بعد از مرگ برای بهتر بودن !  برای باز خواست شدن و آروم شدن به خاطر سوختن!

 

برچسب: یه نامه به خدا,نامه یه عاشق به معشوقش,نامه یه شیرازی به, نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 2 دی 1395 ساعت: 5:14

صفحه بندی