یه دوره ی مقدسی تو زندگیم بود که به هیچ چیز و هیچ کسی اعتقاد نداشتم . هر رویایی که داشتم ، دنبالش میرفتم و کسی نمیتونست جلومو بگیره . زندگی بهشتی بود که من حتما می ساختمش . به خودم باور داشتم و هر کاری برای رویام میکردم ، اگه جایی نمیشد ، دوباره و صد باره شروع میکردم . چیزایی داشتم که یادم نیست ، نه حکمتِ خدا تو دست و بالم بود نه مصلحتش . خودم بودم و خودم . هر چی می شد به خاطرِ خودم بود ، هر چی نمی شد به خاطرِ خودم بود . تا یه جایی که نمیدونم چی شد ، چند شنبه بود یا ساعت چند بود ، که از بعدش دیگه نتونستم راهیُ برم ، نتونستم کاری کنم . هیچ آرزویی نداشتم و هیچ اتفاقی به خاطرِ من نبود . من هیچ کجا نبودم . یادم نیست که کی چیو از من گرفت. یادم نیست از بعدِ کدوم اتفاق با سر رفتم زیرِ برف و همه چی یخ زد . یادم نیست که کدوم مُردنی به خاطرِ مصلحتِ خدا بود . یادم نیست از کی مجبور شدم باور کنم که هیچی نیستم . از کی بود که جوابی نداشتم به خودم بدم که چرا دارم زندگی میکنم. که چرا کسی باید منو دوست داشته باشه . هیچ جوابی نبود ، هیچ خاطره ای نبود ، هیچ دوستی هم نبود . همه چی انگار دور از من دفن شده بود و به من نمی رسید . کسی نمی خواست که به من برسه .
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور