نباید متوقع بود هیچ وقت . محبت ، دوست داشتن یا حسی شبیه ِ اینا ، چیزیه که آدم تو ذهنِ خودش بوجودش میاره . نگرانِ کسی میشه ، به جای اونم فکر میکنه ، چیزیو که دوست داره میبینه و چشمشو رو همه ی چیزای بدِ دیگه یِ دوستش میبنده . اینقدر تصویر ذهنیشو می پرسته که از خودِ واقعی کسی ، جا می مونه و بعد که تنها میشه ، نمیتونه باور کنه که چرا اینقدر ساده تموم شد همه ی این دوست داشتن؟ که چرا تموم شدن برای اون اینقدر عادی بود ... بعدش که بر میگرده به روز اول ، میبینه همیشه دور انداخته شده بوده ، از روزِ اول همه چی همینجوری بوده اما ندیده یا نخواسته که ببینه .اسمِ احمق بودنشو دوستی گذاشته بوده فقط.
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور