خرید بک لینک

منی که همیشه دور بودم ، برام فرقی نداشت رفتن یا نرفتنِ کسی . اگه می موندن خودشون خوب بودن . اگه میرفتن کارِ درستو انجام می دادن. همیشه حق با « دیگری » بود و گورِ بابایِ قلبی که صاحاب درست حسابی نداره . من برایِ خودمم ، هیچی نبودم . نه عزیزِ خودم بودم ، نه دوستش داشتم .

از یه جایی به بعد خواستم خودمو بذارم اولِ همه چی . هر کاریُ با دلیل انجام دادم . با فکری که خودم داشتم درست ترینو انتخاب کردم ، دست و پا زدم و هی برگشتم درست کنم چیزیو که خراب کردم ، انصراف دادم ، گفتم ناراحتی هامو . به همه گفتم حق ندارن منو مسخره کنن ، کسی نباید به من توهین کنه ، چون من حتی اگر خوب نباشم ، برای خودم مهم تر از هر کسِ دیگه ایم ... نخواستم دیگه دور باشم از خودم و دلیل داشتم ، اما باز یه عده « دیگری » همیشه وایستاده بودن که منو نفهمن ! یه عده « دیگری » مدعی که ذره ای به من و وجود داشتنم و حرمتم اهمیت نمی دادن و من با حماقت تمام ، بهشون حق می دادم .

آدم تغییر می کنه ، هر کسی باید برای حرمتِ خودش تغییر کنه . برای دیگری ای که جرئت می کنه تعرض کنه باید تغییر کنه . برایِ شروعِ داستانش باید تغییر کنه . به خاطرِ عاطفه ش ، برای قلبش .

برچسب: میکشیم,جوجه,کلاغ, نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: دوشنبه 20 شهريور 1396 ساعت: 20:19

صفحه بندی