احمق تر از آدم های سطحی و مزخرفِ دور و برِم ، من هستم که هنوز دارم باهاشون معاشرت می کنم . که هنوزم کانکشن دوستانه مو باهاشون ادامه میدم و نمی تونم که تمومش کنم . آدمایی که اندازه ی یه کوالای عقب مانده ی ذهنیم بارشون نیس ، هیچ چیزییییی ، هیچ چیزی از منو نمی فهمن ، نه رویاهامو ، نه فیوریتامو ، نه هدفهامو نه حتی اسممو :| هیچ چییی !
آلدو من عادت داشتم به درک نشدن ، چون کلا از همون اول بچگی تا اینجای بچگیم :| هر چیزی که تو فکرم بود رو بقیه نمی فهمیدن! منم اولاش خیلی دست و پا میزدم که بفهمن ولی بعدش دیگه نه! ترجیح دادم مساعلمو برای خودم نگهدارم و به کسی نگم. ینی عادت کرده بودم و نو مَدِر بود واسم که نمی فهمه فلانی، مهم نبود. الان اما نمیدونم چطوریه ... چطوریه که یه آدم هم میتونه مهم نباشه ، هم میتونه گند بزنه به احوالات آدم . ینی همین که یه آدمی که مهم نیست و نمی فهمه ، جا باز کرده تو زندگیت ، اعصاب خورد کن و مزخرفه . و بدتر اینکه چون از اولش لال مونی گرفته بودم ، الان یهو نمیشه منفجر شم و تموم کنم .
حتی چون همیشه یهو منفجر شده هستم! الان بلد نیستم یواش یواش ، با منطق و اون جوری که درسته ، شرِ این آدما رو از زندگیم کم کنم. در واقع من همیشه موجود غمگینی هستم، و این حجم از غم و بدبختی و تو خودم بودن ، به کم توانی من بر میگرده. کم توانی برای کندن آدمای نفهم از زندگی م . و یه جور بی صبری که سرعت کارها رو کند می کنه و بی قراری ای که امید رو از آدم می گیره . امتیازی در غمگین بودن نیست ! امتیازی در نفهم بودنم نیست! من فرقی باهاشون ندارم به جز اینکه غمگین ها احمق ترند چون نفهما نمی فهمند ولی اونا می فهمن و کاری نمیکنن!
+ بازیم :|
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور