بابا بزرگم عاشق گل و گیاه بود ، چون مامان و بابای من جفتشون همیشه سرکار بودن ما کم پیش میومد بریم خونه شون . معمولا اون میومد پیشمون و تا می رسید ، می رفت پیش درختا و گلای تو باغچه . من و مونسم همیشه تو دست و پاش بودیم ! نصف بیشتر گلدونایی که روح دوم منن ، مال بابا بزرگمه ک من بعدِ رفتنش برشون داشتم . میگف همه عمرش دنبال این بوده که مراقب درختا و گلا باشه ، واسه همین درسم نخونده .اون موقه مدرسه م نبوده ، فقط سواد قرآنی داش. من همیشه بخوانیممو می بردم پیشش و با هم املا کار میکردیم . آخراش که من حوصله م سر می رفت براش تام و جری تعریف میکردم و اونم قربون صدقه ی نوه ی شیرین زبونش می رفت که همیشه املاهاشو کم میشه ولی باهوشه!
اولین بار که کسی از زندگی من رفت و بعد من اونقدر دلم براش تنگ شد که هر چی گریه میکردم خوب نمیشدم ، بعدِ رفتنِ بابا بزرگم بود . اون موقه شاید اولین بار داشتم دوست داشتن کسیو درک میکردم . اولین بار دلتنگیو درک میکردم و اولین بار بود که از دست می دادمش . فکر میکردم دیگه نمی تونم قسمت جدید کارتونمو برای کسی تعریف کنم یا دیگه بعد از بابا بزرگ ، هیچ کسی نیست که بهش املا یاد بدم و یا حتی بعد از اون ، دیگه هیچ کسی مراقب گل و درخت و گیاهِ این دنیا نیست و خب ، همه ش وحشتناک بود !
الان خیلییی گذشته و من ، بعد از بابا بزرگم ، که این حسِ لعنتیِ دلتنگیو تو خودم پیدا کردم ، که فهمیدم میشه تو دنیا کسیو دوست داشت ، تا امروز ، هیچ وقت خوب نشدم . چون همیشه ترسیدم از اینکه اگه هر کی که دوسش دارم بخواد بره ، اگه مریض بشه ، اگه تصادف کنه ، اگه بره ! اون وقت من تنها باید چیکار کنم ؟! اون وقت باز من چه جوری مراقب ِ چیزایی که مراقبشون بود باشم . اون وقت من اصلا چرا باید زندگی کنم !
نمیشه به کسی گفت ولی . نمیشه به کسی گفت که من حالم بده از اون موقه . نمیشه گفت که من آرزو می کنم از همه تون زودتر بمیرم . بقیه ، هیچ کسِ هیچ کسِ هیچ کس ، نمی فهمه رفتنش فقط یه فعل ساده نیست ، رفتنش یه عکسه تو عصرِ مزخرف جمعه که چسبیده پشت شیشه ی ماشین جلویی و گلوی کسیو فشار میده . همه ی رفتنا ، شبیه مُردنه . بعد از همه ی رفتنا ، شمعدونیا دق میکنن!
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور