می ترسیم از رفتنش و نمیدونیم آدمیزاد عادت میکنه کم کم . میشه کسیو از یه وقتی به بعد دیگه نبینیم ، یه جایی بزرگش کنیم ، مهمش کنیم ، خودِ خودِ عشقش کنیم ، باهاش زندگی کنیم و براش بمیریم . یه جایی مثِ وسطای گلو یا قلبت .
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
من به پایان ، دِگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست :))
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
مامان عصبانی بود و میگف عادت نکن به این چیزا و خواستم بگم من بیست ساله که بد عادت شدم . بیست ساله دلم گرم نشده با چیزی و راهمو کج کردم سمتِ رویاها و خوابای ندیده . سمتِ قصه های قرمزی با آدمای خوبِ توش . سمتِ همه یِ کسایی که نیستن و نبودن هیچ وقت . آدمایی که بال داشتن و از یه سیاره دیگه اومدن ، فرشته هایی که نباید هیچ آدمی ببینتشون .با یه گل پشمکی بنفشی که مزه یِ گندِ تنهاییمو عوض میکنه .
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
یه چیزایی هیچ وقت عوض نمیشه . ینی هر چقدرم برگردی به نقطه ی اولت و هی دست و پا بزنی که درستش کنی، هر چقدر بخوای ، هرچقدر واقعا بخوای ،نمیشه . یه چیزایی یا از اولش باهات هستن ، یا تا آخرش هیچ وقت پیداشون نمیکنی .
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
یه آدمایی تو زندگی ِ ماها رسوب می کنن. ممکنه حتی رابطه ی چندانی هم نداشته باشیم با هم یا از آخرین دیده شدنش هزار سال بگذره اما Ghost اونیه که انگاری همیشه یه جایی هست . گاهی خیلی دور ، گاهی خیلی نزدیک . همیشه هست ولی بودن و نبودنش نمودِ بیرونی نداره خیلی انگار. فقط حسش میکنی ، یه جور دوریِ غم داری که انگار همیشه باهات هس .
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
بهترین و عزیز ترین دوستِ دنیا از شهرِ ما رفت ...
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
فروغ و رومن گاری
ایمان نگریخته هنوز ، چیزی دارم که « شبیه هیچ چیزِ دیگه ای نیست و کمی عجیبه » و امیدوارم بتونه کاری کنه .
+
اَنیـس ; ۸:۳۳ ب.ظ ; ۱۳٩٦/٦/٢۱
نظرات ()

به حدی از کمال رسیده پرشین که کلا آمارمو بسته ،بُرده رو یه وبلاگ دیگه . هر پستیم بذارم نمیاد و آرشیومم همه ی ماه ها براش مرداده . برای اینکه پستم بیاد باید دو بار قالب عوض کنم و یه بار پسوورد ! باز بیشتر از پرشین منم که به کمال رسیدم ، چون این هفت خانو رد میکنم که اینجا بنویسم 
چیزایی هست که آدم تا آخرِ دنیا نمی تونه بفهمتشون . مث تنفرِ کسی که وانمود می کنه دوستته . یا عشقِ کسی که خیلی ازت دوره و انتظارشو نداری . مث دختری که از خوب بودن خالیه چون تو عاشقِ آدم بدی شدی. که به خاطر ِ نبودنت متوقف شده سال ها ، و نمی بخشتت هیچ وقت.
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
این دوره ی سراسر مزخرفو گذروندم قبلا . هرچی که بشه ، هر چی که هست ، هر چقدم که نخوام حقیقتو ببینم و به خودم دروغ بگم ، آخرش یه جایی تلخیش میخوره تو صورتم ... همه چی با هم . هم نبودنش ، هم رفتنش ، هم هیچ وقت نیومدنش ، هم زندگی خوبِ الانِ بدونِ منش .
برچسب: آغوشِ,
نویسنده: رضا احمدپور
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
But I'm empty inside, yeah I'm empty inside
And I don't want to live, but I'm too scared to die
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور