How U find Ur God - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 16:20
یه دوره ی مقدسی تو زندگیم بود که به هیچ چیز و هیچ کسی اعتقاد نداشتم . هر رویایی که داشتم ، دنبالش میرفتم و کسی نمیتونست جلومو بگیره . زندگی بهشتی بود که من حتما می ساختمش . به خودم باور داشتم و هر کاری برای رویام میکردم ، اگه جایی نمیشد ، دوباره و صد باره شروع میکردم . چیزایی داشتم که یادم نیست ، نه
Don't tell me Cause it hurts - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 15:11
برم ازش بپرسم اونجا که نوشتی دلبر، منظورت کیه؟
احمق هایی که اسم احمق بودنشان را عشق میگذارند - تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 10:23
آدم امیدواره با گذشت زمان، چیزهای بد کمرنگ تر بشه و رو به فراموشی بره. ولی اتفاقی که افتاد برعکس بود. اثرات ِ اتفاقای بد زورشون بیشتر بود. یه سری احساس آزار دهنده اومد سراغ من . حس ِ کمبود، کافی نبودن، احمق بودن. حماقت ... حماقت ... حماقت ... که انیش
او - تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 10:23
« میتوانست ملال آورترین آدم دنیا را جذاب جلوه دهد. هروقت با او حرف میزدم ، همین احساس را داشتم . انگار زندگی بی مزه من حادثه بزرگی بود. »
یک کوچولوی غمگین وابسته شده! - تاریخ: 1396/2/15 ساعت: 8:46
مثِ بچگی هام ، دلم میخواست کفشاتو بردارم و قایمشون کنم که نری . بعدش که مامان بهم بد نگاه کنه گریه کنم ، بهونه بگیرم ، پاهامو محکم بزنم زمین ، با همه قهر کنم یا هرکاری که میتونم .  نذارم تو هیچ جا بری .
Damn heart - تاریخ: 1396/2/15 ساعت: 8:46
پس تو به چه دردی میخوری که هیچ کجا، حتی اتفاقی، نیستی؟
want to... but I can't - تاریخ: 1396/2/4 ساعت: 12:16
برای کسی بمیرید که برایتان هفت کفن پوسانده باشد.خودتان را به کم راضی نکنید.هیچوقت !
Feel the fear - تاریخ: 1396/2/4 ساعت: 12:16
گفت:«مرا یادت هست؟»دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟ و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟  
ویران شود این شهر که میخانه ندارد - تاریخ: 1396/1/31 ساعت: 9:06
چشم هایی که خشک شد و  خفه شدن و منتظر موندن . و به جز اینا، قرتی بازی های دیگه ای به من نمیاد.  الان ، هیچ کلمه ای پیدا نمیکنم که بتونم سرد بودنمو نسبت به همه چیز نشون بدم . هیچ چیز مهم نیست ، و همه چیز پوزخند داره !
نمیشه یه شب؟ - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:51
« نمیشه یه روز صبح یا بعدازظهر یا آخر شب...، نمیشه یه بار همون موقعی که دارم تصورت می کنم که یعنی الان خوابی یا بیداری یا سرکاری یا خونه ای یا داری مثلا چه آهنگی گوش میدی...، نمیشه یه بار یهویی...؟؟ »
./ - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:51
I hate you I love you I hate that I love you You want her You need her And I'll never be her
می شود انداخت گردنش... - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:51
به قدری دیوانه شدم که کلا همه تویی! هر صدایی که معمولی نیست شبیه توعه . خندیدنِ یکی ، مدل کفشای یکی یا اینکه یکی مث تو دستشو یهو می بره تو موهاش . مهم نیس که کسی نمی فهمه  تو چقد همه جا هستی ، هر صدایی ، هر نگاهی ،همه ی آدما باید یه جوری یه نشونه از تو رو داشته باشن که من بتونم بعدش زنده گی کنم !
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد. - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:51
تویِ زندگی بعدیم ، یه عالمه آبرنگ و یه  مزرعه ی رُز داشته باشم . یه دخترِ پنج ساله داشته باشم که موهاشو ببافم . نزدیکِ دریا زندگی کنم و تویِ بغلِ تو  بمیرم .
به گورت نبرم لطفا! - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:51
تو زندگی من ، تو همیشه کسی بودی ک می فهمیدی بوی وحشی چه جور بوییه ، یا تنها کسی که فرق کاکتوسای کلاه دارو با بالن دار می فهمید . دیشب بارون میومد ، بوی خاک داشت از در و‌ دیوارِ مغزم بالا میرفت و قلبم اینقد آروم میزد که حس کردم به طورِ خیلی یواشی می خوام بمیرم . همه جا خیلی بنفش بود . تو نبودی و هیچ ...
گریز از مرکز - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:51
« دور نگه داشتن ِ چیزی، توهمی بیشتر نیست از امنیت ِ داشتنش؛ ولی می ترسم ببینمش و اونم تموم شه و دیگه نداشته باشمش. »
من بی تو اصلا نیستم! - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:51
من ... بی تو چیزی نیستم ... جز ... پرده ی بی آفتاب ... جز ... رخت خواب ِ کهنه و لیوان آب و قرص خواب ... من ... بی تو نیستم جز ... خونه ی بی پنجره ... جز ... آدمی که غربتش از مرگ طولانی تره ... من ... بی تو نیستم جز ... چند تا ابر بی قرار ... من ... بی تو نیستم جز ... آه جز گرد و غبار ...   جز - محسن...
چیز هایی که اَخ است - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:51
رد شدن از من برای رسیدن به یه نفرِ دیگه ،  مُردن من برای احیا کردنِ یه نفرِ دیگه ، له شدنِ من برای یه نفرِ دیگه ... رسالتِ من برای آشنایی با تو بوده انگار . از اول من و داشتی که به یه نفرِ دیگه برسی و من ... یکی دیگه از رسالتامم احمق بودنِ بیش از حده!
مرگِ من هم قشنگ تر میشد... - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:51
واقعا نمی ترسیدم که بمیرم . اگه تردیدی هم هست ، فقط به خاطرِ اینه که آدمِ خوبی نبودم هیچ وقت ، چون باید جوابِ بد بودنامو بدم و جوابی ندارم براش . هیچ چیزی تویِ دنیا نبود که بخواد منو نگه داره . هیچ کسی . من به هیچ کس وابسته نبودم و برای هیچ کسی هم مهم نبودم و نیستم . تولدِ منو کسی تو ذهنش نگه نمی دا...
من می روم؟ او می کِشد قلاب را! - تاریخ: 1395/10/28 ساعت: 17:36
اگه برای چند لحظه دوسِت داشته باشه ، اگه واقعا دوسِت داشته باشه . اگه قدرت نداشته باشه و بالا نباشه ، اگه بشه پپیشِش گریه کرد و همه ی خودتو زار زد براش ، اگه بد بودناتو ندونه ، اگه دلش نخواد همه‌جا باشه و همه‌چیزو بدونه، اگه عوض‌شده باشه، اگه واقعا عوض‌شده باشه ، میشه بخشیدش؟
ایمان بیاوریم ، این قسمت: رویای تبت! - تاریخ: 1395/10/28 ساعت: 17:36
« گفت :  تو دختر قشنگی هستی ، با شعوری . این جور مقدمه ها را خوب می شناختم ، خوبی ها را به تو میگفتند تا خوب تر ها را از تو دریغ کنند! »  

برچسب‌های مرتبط

دنیا به من خیلی بدهکاره | خدا بنده هاشو بغل میکنه | io games | یه نامه به خدا | نامه یه عاشق به معشوقش | نامه یه شیرازی به | سر و پا اگر زرد و پژمرده ایم |